عشقه منو باباش

اسم دخملمون:)

سلام توت فرنگي🍓🍓🍓 قشنگه مامان انشالله كه خوبي😍😘 امروز خيلي خسته شدم ماماني سرويس چوبه نازتو اوردن چيدن تو اتاقت😍 دخترم اتاقت محشر شده مطمعنم كه تو هم ميخواي دوست داشته باشي😘 بازم ميگم تو خيلي بايد قدر بابا رضا و مامان روحيتو بدوني  و وقتي بدنيا اومدي يه بوس شيرين بكني تا كيف كنن اخه براي اولين نوشون كه تو باشي همه چي عاليشو خريدن  و هيچي برات كم نزاشتن😇😇😇😇 خدا انشالله تن سالم بهشون بده امين دسته بابا علي و مامان جونتم درد نكنه اونام زحمت كشيدنو براي ماماني يه  روتختي خريدن خيلي خوشگله و گويا لباس هم برات خريدن كه  من فعلا نديدم😉😉😉😉 خدا تنه سالم بده به مامان بزرگو بابا بزرگات🙏🙏🙏 و ...
21 آبان 1394

ششمين سالگرد ازدواجمون به همراه توت فرنگي...

سلام توت فرنگي 🍓 مامان قلبونت بشه 😍 يكم دير اومدم وبلاگت ولي عيب نداره ميخوام بنويسم 😉 امروز ٩٤/٨/١٨ روز ٩٤/٨/١٦ سالگرد ازدواج  منو بابايي بود 😊😍😍😍 ٦ سال رو فوت كرديم  خيلي زود گذشت...ولي خوش گذشت 😇😇اما........ امسال خيلي جشنمون قشنگتر شد چون با وجود تو اولين سالي  بود كه اين روزو سه نفره جشن گرفتيم البته همراه با مامان روحي اينا😍😘 بابايي يه كيك خريده بودو يه دسته گل خوشگل براي مامان كه سه تا گل رز داشت ميگفت يكيشو واسه گل دخملم خريدم كه امسال تو جشنمون هستش😍😇😇😇 كلي عكس انداختيم منو بابايي البته با يكي از لباساي تو 😂 خيلي عكساي قشنگي شدن ☺️ كيكمونو بريديم خورديم خنديديم  عزيز دل م...
18 آبان 1394

سرماخوردگي در بارداري...

سلام  قشنگه مامان 😘 امروز پنج شنبه  ٢٨ هفتته 😍 قربونت برم ماماني هر روز صبح با تكوناي تو از خواب بيدار ميشم اين هفته ها چشماتو بازو بسته ميكني گريه ميكني تو دلم كه انشالله  هيچوقت اشك نشينه تو چشماي يه دونه دخترم🙏🙏🙏 ماماني دو روزه بد جور مريضه انفولانزا گرفتيم ماماني😔😔😔 همش فكرم پيش توعه كه تو هيچيت نباشه  ماماني حسابي حالش بد بود و تب كرده بود فوري با بابا حميد رفتيم دكتر 😞😞😞 دكتر مجبود شد بهم دارو بده گفت داروهاتو نخوري ضررش بيشتره 😢 خلاصه يه سري داروهاي خيلي ضعيفي داد  فعلا كه با سوپو شلغم دارم خودمو خوب ميكنم😷😷😷 فشارمم براي اولين بار شده بود ١٢ و نيم كه دكتر گفت بالاست&nb...
14 آبان 1394

ازمايش ديابت بارداري...

سلام سلام صد تا سلام به دردونه ي خوشگلم😍😊 امشب خيلي خسته ام ولي يهو يادم افتاد بيام وبلاگت 😎 امروز ١٠ آبان جوجه ي من ٢٧ هفته و چهار روزته 😍 صبح رفتم ازمايشگاه با بابايي اخه بايد ازمايش ديابت بارداري ميدادم😉 از ديشب ساعت ٩ هيچي نخوردم تا دوازده ساعت ناشتا باشم 😞 صبح ساعت ٩ و نيم بود رسيديم ازمايشگاه نشستم تا نوبتم شد و رفتم براي نمونه گيري ديگه هر سري نميگم كه سر اين خون گرفتن از من چه مكافاتي دارم 😢 خلاصه بعد خون دادن يه بسته پودر بهم دادن و يه ليوان گفتن اينو با اب حل كن بخور منم خيلي گشنم بود  واي يعني وقتي اونو خوردم كم مونده بود حالم بد شه انقد كه شيرين بود😷😷😷😏 گفتن بشين يه ساعت ديگه باز بيا ازت خون بگي...
11 آبان 1394

هفته ٢٧ بارداري...

سلام قشنگه مامان 😍😍😍 عزيزم خيلي وقت بود سرم گرم بود نتونستم به وبلاگت سر بزنم 😶 عشقه منو باباش امروز پنجشنبست ٧ آبان كه امروز ٢٧ هفتتو تكميل كردي 😇😇😇 خدارو صد هزار مرتبه شكر🙏🙏🙏 چي بگم از اين روزا كه خيلي اتفاقا افتاده  اينروزا درگير خريد سيسموني هستيم 😊انقد سيسموني خريدن قشنگه كه خدا ميدونه دسته مامان روحيتو بابا رضات درد نكنه تقريبا ديگه وسايلاتو خريديم 😉 انقد چيزاي خوشگلو نازي خريديم كه روز شماري ميكنم تا به دنيا بياي 😍 انشالله قسمت باشه جشنه سيسمونيتو بعد صفر ميگيريم😊 با بابا حميد رفتيم براي اتاقت كاغذ ديواري پسنديديم  كه من دو روز عاشورا تاسوعا رفتم مسافرت اومدم ديدم بابايي اتاقتو كاغذ ديواري...
7 آبان 1394
1